ضعف شدید مامان فهیمه
سلام دختر گلم خوبی مامانی؟
عزیزم من خیلی دوستت دارم و همیشه مواظبتم که حالت خوب باشه و اذیت نشی توی دلم مامان جونم...
دخترک من، من همیشه دوس دارم که خونمون تمیز باشه و ریخت و پاش نباشه واسه همین هر روز خونه رو تمیز می کنم و کارای خونه رو تند تند انجام میدم
البته بابا امینم خیلی کمکم می کنه ها ولی خوب دوس دارم بیشترشو خودم انجام بدم تا خیالم راحت باشه....
ولی مامانی یه روز خیلی از خودم کار کشیدم. کمد دیواری رو تمیز کردم یه سری وسایل سنگین توشو جابجا کردم به خاطر همین حالم خیلی بد شد ضعف شدید گرفتم.. سرم خیلی گیج می رفت
توام توی دلم خیلی بی تابی می کردی انگار که توام خسته شده بودی... نزدیک افطار بود که بابا امینو صدا کردم و گفتم که حالم خیلی بده... وای مامانی بابا امین خیلی نگران شد و سریع منو برد درمانگاه... منم دلم خیلی واسه بابایی می سوخت زبون روزه دم افطار کشوندمش بیرون.... ولی به هر حال دکتر معاینم کرد و فشارم روی هشت بود خلاصه دخترم سرم زدم....
اذان مغربو گفتن و بابایی نتونست افطار کنه... سرمم که تموم شد بابا امین واسم کباب برگ گرفت و رفتیم خونه... غذا که خوردم حالم بهتر شد جون گرفتم...
انگاری توام قوی شده بودی... حسم می گفت توام حالت خوب شده قربونت برم... خلاصه مامان جون و آقا جونم اومدن خونمون دیدنم.... ولی خیلی شب بدی بود مامان... عزیزکم بهت قول می دم که دیگه شیطونی نکنم و کاری نکنم که اذیت بشی جیگرکم.... قول می دم کارای سنگین و سخت انجام ندم نفسم... خیلی دوستت دارم دختر گلم... بوووووس


ضعف شدید مامان فهیمه
