دیگه می ریم خونه خودمون
سلام دخمل قسنگم...
خوبی مامان؟ عزیزم خیلی دوستت دارم.. دیوونه وار عاشقتم... مامانی یکی دو روزه احساس می کنم حالم بهتر شده. انگار حساسیتم نسبت به بعضی بوها کمتر شده عزیزم. خدا رو شکر دیگه بالا نمیارم.... راستی عسلم الهی من قربونت برم امروز 16 خرداد یه اتفاق خیلی خوب واسم افتاد.. صبح که از خواب بیدار شدم با بابا امین صبحانه خوردیم
و بابا امین شروع کرد به خوندن درساش..
آخه بابایی امتحان داره جیگرم... یه دفعه به دلم افتاد و به بابایی گفتم که امین پاشو بریم خونمون
شاید دیگه از بوی خونمون بدم نیاد، شاید خوب شده باشم... بابا امینم قبول کرد و رفتیم سمت خونه...
وقتی می خواستم وارد خونه بشم اینقدر استرس داشتم که نگو...
همش فکر می کردم که الانه که بالا بیارم... رفتم توی خونه و بابا امینم هی ازم می پرسید خوبی ؟ حالت بد نشد؟ منم دور خونه گشتم و دیدم از ویار خبری نیست... وای عزیزکم اینقدر خوشحال شده بودم که از شدت خوشحالی پریدم بالا و گفتم امین دیگه از خونه بدم نمیااااااااااااااااد....
الهی بگردم مامان فکر کنم با اون پریدن تو رو اذیت کردم جیگرطلای من...
منو ببخش مامانی ولی خوب چیکار کنم خیلی ذوق داشتم... واسه همین سجده شکر به جا اوردم و خدا رو هزار مرتبه شکر کردم...
قربونت برم از این به بعد دیگه میریم خونه خودمون دختر ناز من... تازه چند روز دیگه ام میریم واسه دخملکم سیسمونی می خریم فدات شم..
الهی که مامان قربونت بره... راستی یکی دو ساعت پیش یه تکون خیلی محکم خوردی مامانی... فکر کنم تو ام از ذوق من به وجد اومدی جیگرتو بخورم...
مامان فدات شه... دوستت دارم.. مواظبتم ماهک من...

دیگه می ریم خونه خودمون
