هدیه آسمونی

سخت ولی شیرین

1393/3/10 15:59
نویسنده : فهیمه
68 بازدید
اشتراک گذاری

بارداری با همه شیرینیش یه سختی های خاص خودشم داره.. ولی به نظر من به سختیاش می ارزه. چون یکی از کسایی که بیشتر از همیشه به خدا نزدیکه و مورد عنایت خداس خانم بارداره مخصوصا اگه اون خانم بارداری سختی داشته باشه.. خدا بیشتر از قبل بهش اجر میده... بالاخره بیخودی نیس که میگن بهشت زیر پای مادره... به هر حال ایشالا که خدا طعم این سختی دوس داشتنی و دلنشین رو به همه مشتاقاش بچشونه...

حالا برم سراغ خودم... میخوام اینا رو به نی نی خوستلم بگم.... فندق مامان، جیگر من، مامان خیلی دوست داره ها... عاشقته... می میره برات.... ولی نی نی جونم با این حال میخوام یه چیزایی رو بدونی مامانی... می گم نی نی جون چون هنوز نمی دونم دخملی یا پسمل، ولی تو هر چی که باشی پاره تنمی، جونمو برات میدم عششششقم... داشتم می گفتم.. عزیز دلم، چند روز بعد از سیزده به در حالم اینقدر بد شده بود که نگو؛ سرم گیج می رفت..  حالت تهوع هم گرفته بودم... یه سری غذاها حالمو بد می کرد مخصوصا گوشت و مرغ... همش خسته بودم خوابم می گرفت... آره مامانی ویارام شروع شده بود... ویار بارداری.... خیلی سخته ولی شیرینه... می دونی چرا می گم شیرین فندقم؟ چون هر چی ویار بیشتر باشه مامانا بیشتر منتظرن تا اون روزا بگذره و نی نی شون دنیا بیاد... منم همینطور بودم... گاهی وقتا حتی گریم می گرفت... چنان بالا می اوردم که حس می کردم تمام دل و رودم داره به هم می پیچه... وااااااااااای خدا تازه این اول راه بود جیگرم... بیچاره بابا امین گاهی وقتا می فهمیدم که کلافه شده ولی به روی خودش نمی اورد.. می خواست من ناراحت نشم... ولی خوب جیگرم تو نی نی بابایی ام هستی دیگه.... اونم باید تحمل میکرد عزیزکم...

خلاصه که وروجک من جونم برات بگه که من دقیقا از 15 فروردین 1393 ویارام شروع شد... خدا رو شکر می کنم که تو توی دلمی فندق کوچولوی ناز من... دوستت دارم مامانی.

                     

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)