هدیه آسمونی

شیرین ترین دیدار

1393/3/9 19:37
نویسنده : فهیمه
62 بازدید
اشتراک گذاری

بالاخره روزا گذشت و دهم فروردین رسید.. niniweblog.comصبح ساعت 8 با بابا امین رفتیم سونوگرافی طب آزما توی خاکفرج... وای عزیزم نمی دونی که چه ذوقی داشتم ولی خوب نگرانم بودم.. همش ذکر می گفتم. می ترسیدم یه وقت مشکلی داشته باشم...niniweblog.com جیگر مامانی بابا امینت خیلی مهربونه همش با حرفاش منو دلداری میده و آروم میکنه .اون روزم همش منو دلداری می داد..niniweblog.com  با بابایی رفتیم تو نشستیم و منتظر شدیم تا نوبتم بشه...niniweblog.com خانوم منشی منو صدا کردو منم با استرس وارد اتاق سونوگرافی شدم .یه آقا دکتر مهربون توی اتاق بود.. روی تخت دراز کشیدم و دکتر دستگاه رو روی شکمم گذاشت... نفسم بند اومده بود.خسته همش خدا خدا می کردم که همه چی خوب پیش بره.. یه دفه آقای دکتر شروع کرد به توضیح دادن.... وای عزیزم جیگرم عسلم قربونت برم داشت از تو می گفت... می گفت 3 میلیمتر طول داری و شش هفته عمرته niniweblog.com تازه ضربان قلبتم نرمال بود....niniweblog.com وای خدا جون، عکستو که دیدم مامانی داشتم بال در می اوردم niniweblog.com اون لحظه فقط خدا رو شکر می کردم که سالمی و همه چی خوبه.... اومدم پیش بابایی و عکستو نشونش دادم بابایی خیلی ذوق کرده بود. من که گریم گرفته بودniniweblog.com اون لحظه حس مادرانه ام چند برابر شد... مامانی خیلی دوست دارم عشقم.... روزا رو می شمرم که تو به دنیا بیایی و سر تا پاتو بوسه بارون کنم عجیجمممممممممniniweblog.com

                 niniweblog.com

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)