شیرین ترین دیدار
بالاخره روزا گذشت و دهم فروردین رسید..
صبح ساعت 8 با بابا امین رفتیم سونوگرافی طب آزما توی خاکفرج... وای عزیزم نمی دونی که چه ذوقی داشتم ولی خوب نگرانم بودم.. همش ذکر می گفتم. می ترسیدم یه وقت مشکلی داشته باشم...
جیگر مامانی بابا امینت خیلی مهربونه همش با حرفاش منو دلداری میده و آروم میکنه .اون روزم همش منو دلداری می داد..
با بابایی رفتیم تو نشستیم و منتظر شدیم تا نوبتم بشه...
خانوم منشی منو صدا کردو منم با استرس وارد اتاق سونوگرافی شدم .یه آقا دکتر مهربون توی اتاق بود.. روی تخت دراز کشیدم و دکتر دستگاه رو روی شکمم گذاشت... نفسم بند اومده بود.
همش خدا خدا می کردم که همه چی خوب پیش بره.. یه دفه آقای دکتر شروع کرد به توضیح دادن.... وای عزیزم جیگرم عسلم قربونت برم داشت از تو می گفت... می گفت 3 میلیمتر طول داری و شش هفته عمرته
تازه ضربان قلبتم نرمال بود....
وای خدا جون، عکستو که دیدم مامانی داشتم بال در می اوردم
اون لحظه فقط خدا رو شکر می کردم که سالمی و همه چی خوبه.... اومدم پیش بابایی و عکستو نشونش دادم بابایی خیلی ذوق کرده بود. من که گریم گرفته بود
اون لحظه حس مادرانه ام چند برابر شد... مامانی خیلی دوست دارم عشقم.... روزا رو می شمرم که تو به دنیا بیایی و سر تا پاتو بوسه بارون کنم عجیجممممممممم.gif)
.gif)

شیرین ترین دیدار
