یه دخمل دارم شاه نداره...
بالاخره 24 اردیبهشت رسید و منو بابا امین ساعت 2 بعد از ظهر رفتیم واسه سونوگرافی....
دکتر منو سونو کرد و همه چیز به خوبی پیش رفت و فندق من سالم بود... خدا رو شکر الحمدلله...
خیالم راحت شد...راستی اون روز تو سیزده هفته و سه روزت بود عزیزم...
و در آخر نوبت رسید به تعیین جنسیت... واااای خدا دل تو دلم نبود..
دلم می خواست خودم بپرم توی مانیتور و جنسیتتو خودم بفهمم..
هی با خودم می گفتم دختره... یا نه شایدم پسره...
توی این افکار غرق بودم که یه دفعه آقای دکتر بالاخره متوجه جنسیت شد و گفتتتتتتتتتتت:

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااا....... نی نی دخملللللللههههههه


وااااای مامانییییی... دختر گلممممم... الهی من فدات بشم عزیزکم... تو دخملیییی..
تو دخمل ناز منی...با دنیا عوضت نمی کنم دخترکم عزیزکم...
نمی دونی چقدر خوشحالم مامانی.. انگار دنیا رو بهم دادن فدات شم....
از اتاق که اومدم بیرون بابا امین اول از همه ازم پرسید نی نی سالم بود؟ حالش خوب بود؟ وقتی که خیالش از سلامتی تو راحت شد هی ازم می پرسید نی نی دختره یا پسر؟ منم بابایی رو اذیت می کردم و بهش نمی گفتم...
می گفتم باید مشتلق بدی تا بگم... خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن واسه بابایی اون ترانه معروف رو خوندم که: ![]()
دختر عشق باباشه بابا عاشق کاراشه
توی دو چشمون بابا دخترم فقط جاشه
دخترکم نمی دونی بابات چه ذوقی کرده بود...
واسه همین وقتی که از سونوگرافی بیرون اومدیم بابا امین به شکرانه این نعمت واست دو تا مرغ و خروس قربونی کرد عجیجم...

اون روز هم هوا بارونی بود... وای که چه هوای لطیفی بوددددد.... دخترکم مامان فهیمه زیر اون بارون کلی برات دعا کرد فدات شم البته به همراه اشک شوق.
خدایا مواظب دخترکم باش...
خدایا جز تو کسی نمی تونه دخمل منو حفظ کنه... سپردمش به خودت خدا...
و در آخر خدا جونم یه دنیا ازت ممنونم که یه دخمل سالم توی دل من گذاشتی...
شکرت خدا 

یه دخمل دارم شاه نداره...
