دومین روز آرامش
یکشنبه صبح 25 اسفند 1392 بود که تصمیم گرفتم برم آزمایش خون بارداری بدم. آخه از دو سه هفته قبلش به خاطر عقد برادر شوهرم
و همین طور برنامه خونه تکونی و تمیز کاری خونه واسه عید نوروز
غافل شده بودم.. 25 اسفند یه دفعه به خودم اومدم یه جورایی به بارداریم مشکوک شدم.
واسه همین رفتم درمانگاه میلاد که نزدیک خونمون بود. وارد آزمایشگاهش که شدم دیدم چند تا خانم دیگه ام مثل من اومده بودن واسه آزمایش بارداری . چهره پر استرس اونا باعث شد که منم استرسم از قبل بیشتر بشه.
همش با خودم می گفتم یعنی میشه منم یه کوچولو توی دلم داشته باشم؟ داشتم از نگرانی می مردم . خلاصه نوبت من شد و ازم خون گرفتن. بهم گفتن که جوابش یک ساعت و نیم دیگه آماده می شه...
وای خدای من این یک ساعت و نیم برای من به اندازه یک سال و نیم گذشت.. تا جواب آماده بشه رفتم پارک نزدیک آزمایشگاه و بچه هایی که اونجا مشغول بازی بودند و نگاه می کردم
وای که چه ذوقی داشتم همش با خودم می گفتم یعنی میشه جواب مثبت باشه و منم مامان بشم مثل مامان این بچه ها....
خلاصه هر جور شده اون یک ساعت و نیم رو گذروندم و رفتم سمت آزمایشگاه .. اونجا که رسیدم گفتن هنوز جواب آماده نیس..
خدایا داشتم دق می کردم. بعد از ده دقیقه اسم من رو صدا زد و گفت که جواب آماده است منم با کلی استرس رفتم که جواب رو بگیرم... همین طور که داشت جواب رو بهم میداد یه نگاهی بهم کرد و با لبخند بهم گفت مبارک باشه مثبته..
اصلا نمی دونم اون لحظه روحم کجا رفت ولی تمام بدنم شل شده بود از شدت خوشحالی. همه کسایی که اونجا بودن متوجه این ذوق من شدند و بهم تبریک گفتند...
از ازمایشگاه که اومدم بیرون نمی دونم چه جوری خودمو تا خونه رسوندم..
همش خدا رو شکر می کردم و اشک شوق می ریختم. خونه که رسیدم امین نبود تهران بود. با خودم گفتم بذار بهش نگم تا فردا که اومد سورپرایزش کنم اما دلم طاقت نیورد و تلفنی بهش خبر دادم.
از خوشحالی داشت بال در می اورد.
اولش که باور نمی کرد فکر می کرد دارم شوخی می کنم. ولی از بس شوق و ذوق من و قسم های منو دید و شنید دیگه باور کرد.
مطمئن بودم که اونم مثل من اون لحظه بغض گلوشو گرفته بود...
وای که چه روز شیرینی بود. 

هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. فکر اینکه یه نی نی توی دل منمه یه موجود پاک و معصوم منو ذوق مرگ می کرد.
خدایا ازت ممنونم که توفیق مادر شدن رو بهم دادی نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم.
خدایا مواظب این فرشته ناز من باش.


و همین طور برنامه خونه تکونی و تمیز کاری خونه واسه عید نوروز
غافل شده بودم.. 25 اسفند یه دفعه به خودم اومدم یه جورایی به بارداریم مشکوک شدم.
واسه همین رفتم درمانگاه میلاد که نزدیک خونمون بود. وارد آزمایشگاهش که شدم دیدم چند تا خانم دیگه ام مثل من اومده بودن واسه آزمایش بارداری . چهره پر استرس اونا باعث شد که منم استرسم از قبل بیشتر بشه.
همش با خودم می گفتم یعنی میشه منم یه کوچولو توی دلم داشته باشم؟ داشتم از نگرانی می مردم . خلاصه نوبت من شد و ازم خون گرفتن. بهم گفتن که جوابش یک ساعت و نیم دیگه آماده می شه...
وای خدای من این یک ساعت و نیم برای من به اندازه یک سال و نیم گذشت.. تا جواب آماده بشه رفتم پارک نزدیک آزمایشگاه و بچه هایی که اونجا مشغول بازی بودند و نگاه می کردم
وای که چه ذوقی داشتم همش با خودم می گفتم یعنی میشه جواب مثبت باشه و منم مامان بشم مثل مامان این بچه ها....
خلاصه هر جور شده اون یک ساعت و نیم رو گذروندم و رفتم سمت آزمایشگاه .. اونجا که رسیدم گفتن هنوز جواب آماده نیس..
خدایا داشتم دق می کردم. بعد از ده دقیقه اسم من رو صدا زد و گفت که جواب آماده است منم با کلی استرس رفتم که جواب رو بگیرم... همین طور که داشت جواب رو بهم میداد یه نگاهی بهم کرد و با لبخند بهم گفت مبارک باشه مثبته..
اصلا نمی دونم اون لحظه روحم کجا رفت ولی تمام بدنم شل شده بود از شدت خوشحالی. همه کسایی که اونجا بودن متوجه این ذوق من شدند و بهم تبریک گفتند...
از ازمایشگاه که اومدم بیرون نمی دونم چه جوری خودمو تا خونه رسوندم..
همش خدا رو شکر می کردم و اشک شوق می ریختم. خونه که رسیدم امین نبود تهران بود. با خودم گفتم بذار بهش نگم تا فردا که اومد سورپرایزش کنم اما دلم طاقت نیورد و تلفنی بهش خبر دادم.
از خوشحالی داشت بال در می اورد.
اولش که باور نمی کرد فکر می کرد دارم شوخی می کنم. ولی از بس شوق و ذوق من و قسم های منو دید و شنید دیگه باور کرد.
مطمئن بودم که اونم مثل من اون لحظه بغض گلوشو گرفته بود...
وای که چه روز شیرینی بود. 
خدایا ازت ممنونم که توفیق مادر شدن رو بهم دادی نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم.
خدایا مواظب این فرشته ناز من باش.
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی

دومین روز آرامش 


