هدیه آسمونی

دومین روز آرامش

1393/3/7 19:38
نویسنده : فهیمه
90 بازدید
اشتراک گذاری
 
یکشنبه صبح 25 اسفند 1392 بود که تصمیم گرفتم برم آزمایش خون بارداری بدم. آخه از دو سه هفته قبلش به خاطر عقد برادر شوهرم  niniweblog.comو همین طور برنامه خونه تکونی و تمیز کاری خونه واسه عید نوروز niniweblog.com غافل شده بودم.. 25 اسفند یه دفعه به خودم اومدم یه جورایی به بارداریم مشکوک شدم.سوال واسه همین رفتم درمانگاه میلاد که نزدیک خونمون بود. وارد آزمایشگاهش که شدم دیدم چند تا خانم دیگه ام مثل من اومده بودن واسه آزمایش بارداری . چهره پر استرس اونا باعث شد که منم استرسم از قبل بیشتر بشه.خسته همش با خودم می گفتم یعنی میشه منم یه کوچولو توی دلم داشته باشم؟ داشتم از نگرانی می مردم . خلاصه نوبت من شد و ازم خون گرفتن. بهم گفتن که جوابش یک ساعت و نیم دیگه آماده می شه...تعجب وای خدای من این یک ساعت و نیم برای من به اندازه یک سال و نیم گذشت.. تا جواب آماده بشه رفتم پارک نزدیک آزمایشگاه و بچه هایی که اونجا مشغول بازی بودند و نگاه می کردم  niniweblog.com وای که چه ذوقی داشتم همش با خودم می گفتم یعنی میشه جواب مثبت باشه و منم مامان بشم مثل مامان این بچه ها.... niniweblog.com خلاصه هر جور شده اون یک ساعت و نیم رو گذروندم و رفتم سمت آزمایشگاه .. اونجا که رسیدم گفتن هنوز جواب آماده نیس..عصبانی خدایا داشتم دق می کردم. بعد از ده دقیقه اسم من رو صدا زد و گفت که جواب آماده است منم با کلی استرس رفتم که جواب رو بگیرم... همین طور که داشت جواب رو بهم میداد یه نگاهی بهم کرد و با لبخند بهم  گفت مبارک باشه مثبته.. niniweblog.com اصلا نمی دونم اون لحظه روحم کجا رفت ولی تمام بدنم شل شده بود از شدت خوشحالی.  همه کسایی که اونجا بودن متوجه این ذوق من شدند و بهم تبریک گفتند...niniweblog.com از ازمایشگاه که اومدم بیرون نمی دونم چه جوری خودمو تا خونه رسوندم.. niniweblog.comهمش خدا رو شکر می کردم و اشک شوق می ریختم. خونه که رسیدم امین نبود تهران بود. با خودم گفتم بذار بهش نگم تا فردا که اومد سورپرایزش کنم اما دلم طاقت نیورد و تلفنی بهش خبر دادم. تلفن از خوشحالی داشت بال در می اورد. niniweblog.com اولش که باور نمی کرد فکر می کرد دارم شوخی می کنم. ولی از بس شوق و ذوق من و قسم های منو دید و شنید دیگه باور کرد.بغل مطمئن بودم که اونم مثل من اون لحظه بغض گلوشو گرفته بود...niniweblog.com وای که چه روز شیرینی بود. محبتمحبتمحبتهیچ وقت اون روز رو فراموش نمی کنم. فکر اینکه یه نی نی توی دل منمه یه موجود پاک و معصوم منو ذوق مرگ می کرد. niniweblog.com خدایا ازت ممنونم که توفیق مادر شدن رو بهم دادی نمی دونم چه جوری باید ازت تشکر کنم.niniweblog.com خدایا مواظب این فرشته ناز من باش.آرامآرامآرام
                              niniweblog.com
پسندها (3)

نظرات (1)

مـامـاטּ ســـــآرا
8 خرداد 93 14:40
مبارکه خانومی