خاطره به یاد موندنی
بعد از اینکه به امین خبر باردار شدنم رو دادم اولش تصمیم گرفتیم که به کسی چیزی نگیم ولی خوب با خودمون گفتیم خبر خوب رو آدم باید زودتر به اطرافیان بگه..
البته امین بهم میگفت که مامانم چند روز پیش خواب دیده بود که من سینه های پر شیری داردم و همینطور داره ازم شیر میره و میخوام به بچم شیر بدم. مادر شوهرم چه خواب جالبی دیده بود سریع تعبیر شد
( قابل توجه آدمهای بی ادبی که میگن خواب زدن چپه
) . به هر حال خدا رو شکر که تعبیر شد... خلاصه اون روز چون امین نبود قرار شد که برم خونه مامانم.... ساعت تقریبا 1 بعد از ظهر بود که مامانم اومد دنبالم وقتی سوار ماشین شدم تو فکر این بودم که با چه مقدمه ای این خبر رو به مامانم بدم که دیدم مامانم داره با سرعت از سرعت گیر رد میشه
منم یه دفعه بی هوا داد زدم وای مامان یواش بچم می افته...
مامانم سریع سرعتشو کم کرد و گفت یعنی چی؟ کدوم بچه؟ منم هول شدم و گفتم نی نی توی شکممو می گم دیگه... وای مامانم اینقدر ذوق کرده بود که نگو هیچی نشده قربون صدقش می رفت... بالاخره مادر بزرگه دیگه
یکی دو ساعت بعدش هم به سعید و فایزه هم خبر دادم اونا ام کلی ذوق کردن مخصوصا فائزه چون اولین بارش بود که خاله می شد...
بابامم وقتی فهمید خیلی خوشحال شد و بهم تبریک گفت مامان و بابای امین هم وقتی خبر ور شنیدن زنگ زدن و با کلی شوق و شادی بهم تبریک گفتن آخه اونا ام اولین نوشون بود و کلی خوشحال شدن...
خلاصه که اون روز ، روز تبریک گفتن به من و امین بود همه شاد بودن
اون روز جزو بهترین و به یادموندنی ترین روزهای زندگیم بود....gif)
.gif)
.gif)
.gif)

خاطره به یاد موندنی 


