هدیه آسمونی

خاطره به یاد موندنی

1393/3/7 21:19
نویسنده : فهیمه
66 بازدید
اشتراک گذاری

بعد از اینکه به امین خبر باردار شدنم رو دادم اولش تصمیم گرفتیم که به کسی چیزی نگیم ولی خوب با خودمون گفتیم خبر خوب رو آدم باید زودتر به اطرافیان بگه.. niniweblog.com البته امین بهم میگفت که مامانم چند روز پیش خواب دیده بود که من سینه های پر شیری داردم و همینطور داره ازم شیر میره و میخوام به بچم شیر بدم. مادر شوهرم  چه خواب جالبی دیده بود سریع تعبیر شد  niniweblog.com( قابل توجه آدمهای بی ادبی که میگن خواب زدن چپه niniweblog.com) . به هر حال خدا رو شکر که تعبیر شد... خلاصه اون روز چون امین نبود قرار شد که برم خونه مامانم.... ساعت تقریبا 1 بعد از ظهر بود که مامانم اومد دنبالم  وقتی سوار ماشین شدم تو فکر این بودم که با چه مقدمه ای این خبر رو به مامانم بدم که دیدم مامانم داره با سرعت از سرعت گیر رد میشه niniweblog.comمنم یه دفعه بی هوا داد زدم وای مامان یواش بچم می افته... niniweblog.comمامانم سریع سرعتشو کم کرد و گفت یعنی چی؟ کدوم بچه؟ منم هول شدم و گفتم نی نی توی شکممو می گم دیگه... وای مامانم اینقدر ذوق کرده بود که نگو هیچی نشده قربون صدقش می رفت... بالاخره مادر بزرگه دیگه niniweblog.com یکی دو ساعت بعدش هم به سعید و فایزه هم خبر دادم اونا ام کلی ذوق کردن مخصوصا فائزه چون اولین بارش بود که خاله می شد... niniweblog.comبابامم وقتی فهمید خیلی خوشحال شد و بهم تبریک گفت مامان و بابای امین هم وقتی خبر ور شنیدن زنگ زدن و با کلی شوق و شادی بهم تبریک گفتن آخه اونا ام اولین نوشون بود و کلی خوشحال شدن...niniweblog.com خلاصه که اون روز ، روز تبریک گفتن به من و امین بود همه شاد بودن niniweblog.comاون روز جزو بهترین و به یادموندنی ترین روزهای زندگیم بود...niniweblog.comniniweblog.comniniweblog.com

                                niniweblog.com

                                              

پسندها (3)

نظرات (0)