هدیه آسمونی

از هدی بگم که...

سلام دخترکم خوبی مامانی؟ خیلی دوستت دارم جیگرم. شبانه روز مواظبتم که طوریت نشه عزیزکم.. الهی قربونت برم مامانی که اینقدر خانومی... فکر کنم قراره دختر حرف گوش کن و دلسوزی باشی دخترکم... می دونی چرا؟ چون اصلا اذیتم نمی کنی مامان جونم...  تو ماهی کوچولوی مهربون منی... وقتی توی دلم تکون می خوری من کیف میکنم... روحم پر می کشه... دقیقا مثل یه ماهی خیلی آروم و با آرامش توی دلم شنا می کنی...از این ور می ری به اون ور... یهو ناز می کنی خودتو یه وری می کنی و قلمبه میشی یه گوشه... وای که چه حالی داره... منم یه سره دوربین دستمه و دارم از این حالتات فیلم می گیرم جیگر من... ایشالا دنیا که اومدی و بزرگ شده همه اینا رو نشونت می دم مامانی... ولی خوب هد...
15 مرداد 1393

دوباره حالت تهوع

سلام دخترکم خوبی گل مامان؟ چه خبرا؟ خیلی شیطون شدیااا... الهی مامانی قربونت بره که ورجه وورجه هات زیاد شده گلم....   غلط نکنم میخوای مثل بابایی شیطون بلا باشی... تو هر جور که باشی عشق منی مامانی.... شبانه روز به فکرتم و برات دعا می کنم جیگر طلای من.... این روزا خیلی خوشحالم خیلی ذوق دارم.... ولی خوب یه چیزی اعصابمو خورد کرده... اونم حالت تهوعه... چند روزه دوباره تهوعم برگشته مامان.... مخصوصا صبح صبحانه که میخورم حالم بد میشه... چند روز پیش که دو سه روز پشت سر هم بالا اوردم ... به نون سنگک خیلی حساس شدم صبحانه که نون سنگک می خورم یک ربع بعدش بالا میارم... خیلی حس بدی بود مامانی.... بابا امینم بنده خ...
10 مرداد 1393

اولین سکسکه هدی جون

سلام هدی جونم خوبی مامانی؟ دلم برات یه ذره شده... وای که چقدر دیر می گذره روزا... کاش زودتر آبان بشه و تو به دنیا بیایی عزیزکم... تو همه چیز منی دختر گلم.. خیلی خوشحالم که خدا یه دخمل ناز توی دلم گذاشته ایشالا خدا همیشه تو رو واسم نگه داره مهربونم...  راستی مامانی یه چیز جالب..... امروز من روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم با گوشیم بازی می کردم که یه دفعه حس کردم داری یه جور خاصی تکون می خوری... تکونای آروم و پشت سر هم... به فاصله هر دو یا سه ثانیه مثل حالت نبض توی دلم تکون می خوردی اولش تعجب کردم  به خاطر همین برای این که مطمئن بشم رفتم توی سایت از اونجا فهمیدم که دخترک من داره سکسکه می کنه... ...
3 مرداد 1393

ضعف شدید مامان فهیمه

سلام دختر گلم خوبی مامانی؟ عزیزم من خیلی دوستت دارم و همیشه مواظبتم که حالت خوب باشه و اذیت نشی توی دلم مامان جونم... دخترک من، من همیشه دوس دارم که خونمون تمیز باشه و ریخت و پاش نباشه واسه همین هر روز خونه رو تمیز می کنم و کارای خونه رو تند تند انجام میدم البته بابا امینم خیلی کمکم می کنه ها ولی خوب دوس دارم بیشترشو خودم انجام بدم تا خیالم راحت باشه.... ولی مامانی یه روز خیلی از خودم کار کشیدم. کمد دیواری رو تمیز کردم یه سری وسایل سنگین توشو جابجا کردم به خاطر همین حالم خیلی بد شد ضعف شدید گرفتم.. سرم خیلی گیج می رفت توام توی دلم خیلی بی تابی می کردی انگار که توام خسته شده بودی... نزدیک افطار بود که بابا امینو صدا کردم و گفتم که حالم...
1 مرداد 1393

خرید تخت و کمد هدی خانوم

سلام دخترک عزیزم خوبی قربونت برم؟ تو جیگر منی مامان جونم.... عاشقانه دوستت دارم هدیه آسمونی من.... مامانی ما چند روزه داریم می گردیم تا برات تخت و کمد خوشکل بخریم ولی چند جا رو که گشتیم خوشمون نیومد... من و مامان جون و خاله فایزه توی گرمای تابستون اونم توی ماه رمضون هی داریم از این مغازه به اون مغازه میریم تا هدی خانوم روی یه تخت ناز و راحت بخوابه.... البته من که روزه نمی گیرم یعنی نباید بگیرم به خاطر شما.... ولی طفلی مامان جون و خاله فایزه هلاک شدن از گرما و تشنگی...  دخترکم ما اینقدر گشتیم تا بالاخره 24 تیر یه تخت و کمد و ویترین سفید و شیک واست انتخاب کردیم خیلی نازه مامانی  .  ... دو منظوره هم گرفتم ...
25 تير 1393

سوزش معده مامانی

سلام دختر گلم.. هدی جون من خوبی مامانی؟ الهی مامان قربونت بره جیگرم. . عزیزم تکونات زیاد شده گل مامان.... اینقدر خوشحالم که سالمی و داری توی دلم شیطونی می کنی فدات شم... ایشالا روزا زودتر بگذره و تو به دنیا بیایی تا شیطونیاتو از نزدیک با چشمام ببینم عزیزکم... راستی دخترم یکی دو روزه معدم اینقدر می سوزه که حد نداره مخصوصا وقتی که غذا می خورم یا دراز می کشم خیلی خیلی می سوزه    آخه دخترم اینا از حالتای بارداریه... ولی خوب عیب نداره مامانی... همینم واسم شیرینه... مهم اینه که من تو رو دارم همدم من دختر ناز من.....  ایشالا همیشه سالم باشی گل مامان... می بوسمت....  ...
7 تير 1393

تغییر شکل مامان فهیمه

سلام دخترکم عزیزکم.... خوبی قربونت برم؟ ایشالا که همیشه خوب باشی گلم.... عزیزم من عاشقانه دوستت دارم و بی صبرانه منتظرم که تو به دنیا بیایی فرشته من.... .   هدی جونم یه اتفاق جالب واسم افتاده مامان... می دونی چی شده؟  امروز که داشتم لباسمو عوض می کردم یه دفعه دیدم که یه خط قهوه ای رنگ از پایین شکمم شروع شده و اومده بالا اولش خیلی ترسیدم ولی بعدش گفتم اینا همش به خاطر اینه که یه نی نی ناز توی دلم دارم.... تازه مامانی خجالت می کشم بگم ولی دور نافمم تیره شده بود... خیلی باحال شده... از این صحنه عکس گرفتم مامان تا تو وقتی بزرگ شدی نشونت بدم... فک کنم باید برات جالب باشه مامانی که وقتی که تو توی دلم...
31 خرداد 1393